تبليغاتX
زهیر من

یه روزی میشد...اگه

زندگی یه بازی کوتاه است. همه ی ما پر از اشتباهیم و هرگز نمی توانیم بگوییم دیگر اشتباه نمی کنیم. فرصت ها را از دست می دهیم و زمانی که همه ی روح جهان منتظر یک جمله ی دوستت دارم است یادمون میره و زمانی که این جمله ی مقدس را نباید به زبان بیاریم مثل نقل و نبات ازش استفاده می کنیم.

همه ی ما یه روز دنیا میاییم و یه روز هم از این دنیا میریم اما خاطره هامون و اون اثری که از خودمون بجا گذاشتیم می مونه. عجیبه که عاشقی هم مثل همینه.. وقتی عشق یه نفر را از دست میدی شاید همیشه عاشقش بمونی ولی زمانی که ازدواج کرد دیگر نباید شانسی برای وصل به هم قائل باشیم. انگار طرف دیگر دست نیافتنی میشه مثل اینکه یکی رفته باشه دنیای دیگر.

من و الیناز همدیگر را خیلی دوست داریم، شاید تا ابد هم اثر این عشق در تک تک لحظات زندگیمون پابرجا بمونه اما چیزی که مهمه اینه که دیگه من و اون به هم نمی رسیم. حداقل توی این دنیا. ولی مطمئنم کار من توی این دنیا نیمه تموم مونده و باید بعد از مرگم یه بار دیگه در قالب هر موجود مادی دیگری برگردم و به عشق ناتمام الیناز برسم. مطمئنم اون هم برمیگرده چون یکی مثل من منتظرش خواهد بود. یکی که حاضره جونش را هم امروز برای زودتر رسیدن به او فدایش کند.

الیناز مرسی که خیلی چیزها را روشن کردی. من هم اشتباه کردم و تو هم اشتباه کردی. مهم اینه که دنیا به آخر نرسیده. تو زنده ای و همین زنده بودنت برای من یک دنیا ارزش داره عزیزترینم. به امید فردا

نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ساعت 22:48 | لینک ثابت |

pedram

 

مي خوام شاعر بشم

هيچوقت استعدادش را نداشتم

اما غبطه مي خورم به كساني كه مي تونند حرفاشون را شعر كن

رنگ غزل بهش بزنن

با ترانه بخونن

و درش غرق بشن

بعضي وقتها يه چيزي در آدم موج ميزنه

بهش ميگن احساس

كاش ميشد احساسات را فرياد زد

به قشنگترين صداها و دلنوازترين ترانه ها

دوست دارم مثل اون ترانه سرا داد بزنم:

زندگي.........بهتر از اين نميشه!

دنيا خيلي كوچيكه

انگار هممون توي يه خونه به دنيا اومديم

دنيا خيلي قشنگه

انگار هنوز در خانه ي پدري كودكي خردسال هستيم

دلم مي خواست همه ي اون كارايي را كه شاعران كردن
زير بارون رفتن

سيب دزدكي را گاز زدن

گذشتن از كويي در مهتاب شبي

سكوت كردن

مي از دست ساقي گرفتن

مست شدن و سما كردن

در خويش غرق شدن

و...

را انجام بدهند تا شايد بتونم شعر بگم.

ديروز اليناز با من حرف زد

اون خودش بارون بود، مي بود، سما بود، دف بود، سيب بود، مهتاب بود

سكوت

آه خدايا الان يك شاعرم

بلد نيستم حرفهاي قشنگ بزنم اما درونم مثل يك شاعر است

من هستم

اليناز هست

و دنيا همينجوري هم قشنگه، حتي با سر ناسازگاريش

زنده ام به نفسي كه تو در اين شهر ميكشي

 

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ساعت 9:41 | لینک ثابت |

خيلي جالبه.. دوبي هم كه ميرم همش ياد تو هستم. احساس ميكنم هرجا قدم ميذارم قبلا الينازه من بوده. چه حس خوبيه با تو بودن، با تو زندگي كردن و از عشقت سرشار بودن. يه زماني فكر ميكردم اين عشق شكست خورده مثل يه بار روي دوشم تا آخر عمر سنگيني خواهد كرد اما الان روز به روز از داشتن اين عشق لذت ميبرم. اين عشق انگيزه ي من را در شريك شدن خوبيها با ديگران بيشتر ميكنه و با همين عشق ميتونم به آدمها عشق بورزم. اليناز تو به من چيزي دادي كه هيچ كس تا به حال نداده است. من زنده ام به عشق تو زنده ام به سلامتي و شادي تو، بارها به سلامتي ات نوشيدم، به يادت خنديدم و حتي در خوش ترين لحظاتم جات را خالي كردم.

تو نيستي پيشم اما ياد و مهر تو چنان مر ا از دور گرم ميكنه كه توي دنيا هيچ چيزي از خدا جز سلامتي تو نمي خوام.

اليناز همچنان دوستت دارم مثل هميشه

مواظب خودت باش

نوشته شده توسط شاهین در شنبه نهم مرداد 1389 ساعت 11:48 | لینک ثابت |

 

کمی خسته ولی خیلی تمیز و شسته رفته به نظر میرسید. درست مثل مسافرهای حرفه ای که همه چیز و همه کارشان به جا و به موقع است و هیچ وقت تاخیر ندارند و جا نمیمانند؛ چمدانش را کنارش گذاشته و روی نیمکت نشسته بود. وقتی دید نگاهش میکنیم با لبخندی دستش را تکان داد. از روی کنجکاوی سر دوچرخه ها را برگرداندیم و وارد ایستگاه متروکه شدیم. سلام دادیم. جواب سلام داد و پرسید:"اینجا چه میکنید؟"  گفتم:"اتفاقا این سوالی بود که ما میخواستیم از شما بپرسیم. این ایستگاه متروکه است. هیچ قطار یا مسافری به اینجا نمی آید. ما فقط برای بازی با لوکوموتیوهای قدیمی به اینجا می آییم.

شما اینجا چه میکنید؟" سبیلش را متفکرانه تاب داد وبا کمی شک گفت:" قطاری که مرا به اینجا آورد؛ قرار است از همینجا سوارم کند... این هم بلیطم." بلیطش را از جیبش در آورد و نشانم داد.


همه چیز بلیط برای قطار ساعت هشت درست بود و گوشه بلیط؛ آنجایی که معمولا تبلیغ میکنند؛ نوشته شده بود: "
نرسیدن پایان خط نیست– نا امیدی پایان آن است"

به ساعت ایستگاه که سی سال بود خوابیده بود و همیشه فقط ساعت هشت را نشان میداد، تا یک دقیقه دیگر قطارش می آمد. تا بخواهم سوال بعدی را بپرسم بوق و بخار فضا را پر و مارا شوکه کرد. ابرویش را بالا برد و لبخند جذابی زد که یعنی "دیدید؟!" و بعد در میان تعجب و شگفتی ما سوار شد ورفت ؛ بدون آنکه بفهمیم که بود، از کجا آمده بود ؛ به کجا رفت و چگونه

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 21:40 | لینک ثابت |
 

تمام دلم پیش توست. میدونم مواظبش هستی.

درسته که سرنوشت چیز دیگری خواست اما روح من همیشه پیش توست حتی بعد از مرگم.

دوستت دارم الیناز

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 16:14 | لینک ثابت |

دو سال پیش در همچین روزهایی داشتم زمین و کوه را میکندم که بتونم باهات تماس بگیرم.

اون روزها تو حالت خوب نبود اما تصمیمت را گرفته بودی. از طرفی دلت به طرف من متمایل بود و از طرفی عقلت هیچ حقی به من نمی داد. نمی دانم کدام درست بود. من خیلی دوستت داشتم اما خیلی چیزها هم بلد نبودم و حق می دهم بهت که اونجوری قضاوت نهایی را کردی.

با اینحال تا به امروز از دست دادن تو برایم بزرگترین ضایعه ی زندگیم بوده است. ازت به نیکی یاد میکنم و همچنان بیتاب بوسیدنت و در آغوش گرفتنت هستم. کاش می دونستم الان در چه حالی و کاش بین ما این جدایی بوجود نمی آمد.

الیناز من از عمق سالهایی که گذشته و ماههایی که بدون تو سپری شد همچنان حرف قلبم را برایت می نویسم:

دوستت دارم همچون گذشته و حال و آینده

نوشته شده توسط شاهین در شنبه چهاردهم فروردین 1389 ساعت 7:29 | لینک ثابت |

در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
در روشنایی باران
در آفتاب پاک

وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی وطنش را
هم چون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست!

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 14:15 | لینک ثابت |
اگر در خیابان ببینمت...

.........

...........

............

...............

بی شک بغلت میکنم!

 

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه سوم اسفند 1388 ساعت 15:12 | لینک ثابت |
دلم برات تنگ شده. دیشب تا صبح داشتم خواب تو رو می دیدم. خیلی جدی بود. بیمارستان بودی و نیاز به کمک داشتی. هیچ کس نبود و من تلاش میکردم هرجوری هست خودم بهت برسونم.

خیلی هوس کرده بودم کمی در آغوشت بیارامم. از خواب که می پریدم و دوباره می خوابیدم بازهم خواب تو رو می دیدم. یک نفر توی خواب بهم گفت که تو در یکسال اخیر با هیچ کس نبودی و من اشتباه فکر می کردم تا حالا. ازت پرسیدم دوست داری با هم باشیم و فقط صدای آه از تو اومد.

این روزها بیشتر از هر زمانی بهت فکر می کنم. نزدیک نوروز است. همون روزهایی که یه روزش اومدی و من را با پیراهن و پاپیون خوشگلی سورپرایز کردی. روزها زود گذشتند اما خاطراتت ماندگار هستند. احساسی که باهات داشتم ماندگار است و  خانه ای که در قلبم ساختی از هر چیزی ماندگار تر.

الینازم٬ خیلی مواظب خودت باش. اگر خدای ناکرده مریض بودی یا نیاز به هر کمکی داشتی. روی من حساب کن. بی منت برایت از جان خواهم گذاشت.

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 15:13 | لینک ثابت |

مدتي نبودم. نمي دونم بعضي ها چطور درست حدس زدند؟ شايد هنوز دل به دل راه داره. مادرم نمي توانست پاي تلفن بگويد.

زياد طول نكشيد. يك توضيح مختصر بود. اذيتي نشدم.  بالاخره نميشه هزينه نداد. اينجا خونه ي من است. خونه ي آنهاييست كه دوستشان دارم و كوچكترين كار بودن است و جا خالي نكردن.

اليناز، مرسي از تماست. مرسي از يادت. مرسي از حضور هميشگي ات در قلبم. در تك تك آن لحظات فقط تو بودي و هنوز هم تو هستي.

روزي روزگاري قدر هم را ندانستيم و قصه اي را به پايان برديم. از آينده تصويرها در ذهن داشتيم و از حال گلايه ها. گذشته ها فقط تلخي شان مانده بود و برايمان چراغي نشده بود تا مسيرمان را روشن كند و در سنگلاخ رابطه مان هشيارتر باشيم. هرچه بود گذشت. امروز اين جمله آويزه گوشم شده كه گذشته چراغ راه آينده است.

در غم تنهايي شب هاي دوري و هجران از تو گهگاهي برايت در برابر آسمان شهر آواز خوشبختي مي خوانم و برايت دعاي خير مي كنم. هم تو و هم من در حق هم جفا كرديم. هيچكدام بري از گناه و حسرت نيستيم اما امروز بيش از گذشته مي دانم كه من و تو با هم خوشبخترين بوديم  و مي مانديم اگر مي خواستيم.

هنوزم قصه ي تو را براي گوشهاي شنوا مي گويم هنوز هم خنده هاي تو در گوش زمان جاري است. كمتر كسي است كه امروز نام تو را جز به نيكي از زبانم نشنيده باشد. هميشه عاشقت خواهم ماند.

تو را در كنار نام  وطنم نوشتم. يادت هم برايم مرهمي بود در آن شبهاي هراس.

راستي حالت خوبه؟

بيشتر مواظب خودت باش.

 

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 8:47 | لینک ثابت |