شاید یه روزی اینجا خوانده شود.
نمیتونم بی تفاوت از کنار احساساتم بگذرم. چرا بعد از این همه زمان هنوز وقتی از خیابونی میگذرم دلم میلرزه و به یادت میفتم؟ چرا هنوز فکر می کنم تموم نشدی و خدا یه روزی دلش به رحم میاد؟ در هر دو ساعت یکبار بطور واضح به تو در روز فکر می کنم و خاطراتت را با لبخند مرور می کنم. مثل دیوانه ها در تصویری که سالها پیش از تو در ذهن دارم فکرها می کنم و با خودم می گویم اگه اینجوری نمی شد فلان اتفاق نمی افتاد.
همه چیز بازی سرنوشت و حوادث روزگار است، ربطی به اختیار و اراده ی من ندارد. بعضی وقتها با خودم روراست میشم و فکر می کنم که اینقدر دوستت دارم بیهوده است که بخواهم زندگیم را با این فکر تلف کنم چرا مال من نشدی. تو الان هم توی این دنیای بزرگ داری نفس میکشی و من مثل گذشته دوستت دارم. فکر می کنم با خودم که سلامتی تو خوشحالی تو و لبخند تو بیشتر از این ارزش داره که بخواهم فقط مال من باشه. یه زمانی توی دلم زیاد فحشت دادم و به خودم لعنت ها فرستادم که اسیر عشقت شدم اما الان وقتی نگاه می کنم می بینم من مگه ادعا نمی کنم عاشق تمام انسانها هستم...تو هم جزو همونهایی هستی که روز و شب برای سلامتی و خوشبختی و آزادی شان دعا می کنم. مگه من اعتقاد ندارم که دنیای ما وقتی قشنگتر میشه که همه آدمها شاد و سلامت باشند پس تو هم از این دنیا جدا نیستی. دروغ گفتم اگه بگم برات دعای خیر نمی کنم. دروغ گفتم اگه بگم برای سلامتی و خوشبختی ات هر روز دعا نمی کنم.
میدونی چیه؟ اصلا راستش رو بگم هر شب بعد از اینکه واسه همه آدمهای دنیا و بعد ایران دعا کردم، سراغ اسمهای خاصی میام که یکی از اون اسمها، اسم قشنگ توست که همیشه دوستش داشتم. فکرمی کنم الان در چه حالی؟ شاید در آغوش مردی خفته و شاید در تلاطم از غصه ها و دردسرهای روزانه، شاید محو تماشای تلویزیون و شاید هم در حال مرور برنامه ی فردا، شاید در یک مهمانی در حال رقصیدن با پاهای قشنگ و پر توانت و یا شاید در دستشویی خانه ات در را از داخل بستی و به خودت از خلال تمام دردها و حوادث مینگری، شاید برای کودکی از عشق و ترس از آینده می گویی و یا برای مردی از تجربیات عاشقانه ات دهانت را دوختی، شاید در حال نمازی و راز و نیاز با خدایی که سرنوشتت را رقم زده و شاید هم مست و کافر از امید به خدا در پی لذتی دیگر میانه ی این آدمها میگردی...
نمی دونم کجایی و چه می کنی و به چه می اندیشی اما می خواهم شاد باشی، قوی باشی، سلامت و خندان..می خواهم از ته قلب باور کنی که هرچند دردلم کدورت هایی هست اما همچنان عاشقت هستم و به امید روزی در آغوش گرفتنت حتی در دنیا و دونی دیگر.
مثل گذشته، ستاره ها تقدیمت می کنم الیناز...شبت بخیر
این بار فرق می کند.می خواهم به تو کافر شوم.ارتدادم مبارک
می خواهم یک بار و برای آخرین بار دستت را رو کنم دروغهایت را لو دهم بعد هم قلمم را بشکنم و هم دستم را.
خسته شدم از بس که خواستمت و نبودی.
می گن تو با دل آدمها کار داری نه با عقلشون.تازگی ها فهمیدم تو با قلب آدمها کار داری نه با دلاشون.
دلی که قلب بشه که دیگه دل نمیشه، سکه میشه، اخه فقط سکه ها قلب میشن ، دلی که قلب بشه دورو میشه مثل سکه ها، خیلی وقته تو سینه آدمی دل ندیدم...
ببخشید.
سلام...
بذار به حساب آشفتگیم نه بی ادبیم.
از چی آشفته هستم؟
از دست تو،از نامردیات،از نامهربونیات،از فریبت،از فریبات،از دروغت ،از اسمت...
اسمت که شده بازیچه هر کس و ناکس که آتش هوس و میل زیادخواهی شو با حراج اسمت بدست میاره!
آی عشق!
باتوام
حواست با منه؟ یا باز سر هرگذری در تکه کاغذی که چند رقم روش حک شده متولد میشی؟ فرزند نامشروع دروغ! غیر از پنجه در صورت والدت کشیدن از تو انتظاری ندارم.
آی عشق! با توام.حواست بامنه؟ یا باز در کرشمه صدایی آوای منحوست گوش می خراشد؟
آی عشق!حواست با منه یا پیش آن پسر که چشمانش از سیاهی چشم و ابروی یار سیاهی میره؟
پیش آن دختر که دستانش در دستان مردانه مردی گم شد؟ چه دروغی در گوشش زمزمه کردی؟
بر روی لبانی که تفکیکشان سخت است دروغ وار چگونه می رقصی؟
آی عشق!
با توام
با تو ام فرزند نامشروع دروغ، که پدرت شهوت است و مادرت فریب.
با تو ام که اسمت زیبایی دهنده هر زشتی شده!
با تو ام عشق
.
کاش نبودی
با اجازه: برگرفته از دوستی که خودش از دوستی دیگر برگرفته بود. با آهنگی سوزناک از تار٬ خوندن این توبه اشک را از چشمان آدم درمیاره.
اینم یه جورشه. باید از این گریه ها زیاد کرد. رسم روزگار و رسم عشق همینه.
نمي دونم نوشتن از دختري كه مدتهاست از رفتنش و پشت كردنش به هرچه كه داشتيم و ساخته بوديم در زماني كه بايد ديروز ها را فراموش كرد و افق آينده را نظاره نشست، درست است يا كاري عبث؟
مطمئنا هدف از نوشتن، بازگشت او نيست. زيرا كه چيزهايي در زندگي هستند كه ديگر بازگشت ناپذير هستند مگر اينكه معجزه اي رخ دهد و سناريوي هستي تغييري كند. بي ايمان نيستم، هم او را هنوز دوست دارم و هم خدايي را كه جز صلاح و مصلحت براي بندگانش چيزي نخواسته است. اما الان در اين لحظه كه مي نويسم، غبار از وبلاگي مي روبم كه مدتهاست تاريك و خاموش ادامه حيات داده، آدمهاش روزها و ماههاست كه حسي به گذشته نداشته اند اما نوري در تاريكي بوده تا هيچوقت روزگاري كه آمد و رفت فراموش نشود.
ديروز تولد اليناز بود. از او بي خبر هستم و هرگز نخواهم فهميد چگونه اين تولد را گذراند. آدمها پر از خاطره هستند اما جايي مجبور مي شوند خاطره ها را در گوشه هاي ذهنشان بسته نگه دارند و سراغ آنها نروند. اليناز كه زماني گوهري برايم بود امروز در جايي ديگر و زماني ديگر در حال زندگي است. هنوز همان حس خوب و شيرين را بهش دارم حسي كه مي دانست دختري در حال شورش است اما ترجيح مي داد چشمانش را ببندد و واقعيت ها را ناديده بگيرد.
دوست داشتم بهش زنگ بزنم و تولدش را تبريك بگويم اما اول نياز بود كه روزي او فقط يك عذرخواهي كوچك مي كرد. كاش آدمها مي توانستند خيلي راحت عذر خواهي كنند و غرورشان را بشكنند.
مي خواهم اينجا دوباره بنويسم. مي خواهم هنوز بدونم كه به اعتقادم به احساسم به وجودم پشت نمي كنم. مي خواهم بنويسم براي خودم. براي كسي كه موفقيت و شادي و بركتش آرزوم است.
اون دختر آمد و رفت اما تمام نشد.
شايد كمي گنگ و نامنظم بنويسم و نتوانم رشته افكارم را ثابت نگه دارم.
اما اليناز تولدت مبارك
سالها شاد و سلامت زندگي كني
با هر كس كه دوست داري

شاید از همین جا آغاز شد...
برام عزیزترین خاطرات هستند...لذت آنها به اندازه ی حرمت آنهاست.
دو سال گذشت.
شنیده بودم اگر کسی آدم تو باشه وقتی رهاش می کنی برمی گرده و اگر برنگشت بدون که آدم تو نیست. جالب اینجاست که همیشه برگشتم اما حیف که کسی این جمله را نشنیده بود.
هنوزم روزمان را به جشن می نشینیم چون جاودان شده اند.
بخاطر همه چیز و بخاطر اینکه فقط به من عشق ورزیدی متشکرم
همیشه هستی و خواهی بود
روزمان مبارک که امسال همزمان با کریسمس شده و حتما حکمتی هست.

خیلی دلم برات تنگ شده!
بیشتر از تو
بیشتر از اینکه فکر کنی.
کجایی؟
تنهام و می خوامت...
دلم برات تنگ شده بی رحم.

هنوز هم برام همونی.
و
دوستت دارم.
خودت هم می دونی بهونه است.
اگه دوستت نداشتم، توی این مدت معلوم می شد و در عمل می فهمیدی.
اگه به اون آزادی ها اعتقاد داشتم، الان این همه مدت اسیر عشقت نبودم و دلم برات یه ذره نمی شد.
اگه شبیه تو خودم رو می کردم که دلیل نداشت از دستم عصبانی بشی و اینهمه آزارم بدی.
اگه اینقدر بد بودم که دلیلی نبود یکسال و نیم عاشقم باشی.
خودت هم می دونی اینا بهونه است.
واسه موندن فقط یه دلیل کافیه و اون هم عاشق بودنه اما برای جدایی و رها کردن هزار دلیل می خواد که بتونی باهاش خودت را راضی کنی.
من دوستت دارم و تو هم اگه دوستم داری، صادقانه بگو... آیا عشق بین ما بهترین دلیل برای کنار هم بودن نیست ؟
عشق خیلی بزرگه. اگه عاشقمی. بیا بقیه اش حله. ایرادات را همه دارند.
چقدر دوستم داری؟
بسه... منتظرتم عزیزم.
هر بار که می دیدش، روش فقط ایراد می گذاشت. اون همه خاطره، خوبی و دوستی حالا چرا یک دفعه تبدیل شده بود به این همه ایراد. هربار هم یه چیز جدیدی معلوم می شد. اصلا نمی گم اینقدر ایراد نداشت اما یه قلب مهربون هم داشت در کنار تمام اون ایرادات. اون قلب یه روزی توی طوفان حوادث بدردش می خورد.
اون می خواست با دیدنش فقط خوشحال بشه. اما اون یکی بازهم جوابی بهش نداد.
بسه دیگه ، بسه، ... دلت چی میگه؟ حرفهای دیگران را بریز دور. تجربه های تلخت را با آدمی مقایسه نکن که از زمین تا آسمون خودش و جایگاه شخصیتیش و خانوادگیش و تحصیلاتش با اون تجربه تفاوت می کنه. شاید خیلی ها عوض نشن اما خیلی ها هم می شوند همونایی که خودشون را با محیط وفق می دهند راحت هم می تونن عوض بشن. کدورت ها را دور کن. نگاهت را عوض کن. اونی را که دوست داره منتظر نگذار چون اون هم دوست داره و این نیازی به اثبات نداره... مثل روز روشنه. هیچکی اینجوری نیست.
اینبار دیگه به جای ایراد، گذشت کن، فرصت بده و ببوسش. اون هم نیاز به بوسه ی تو داره.
خود دانی .![]()
چند روز است که خیلی خیلی دلم تنگ شده برات. روز و شب دارم به تو فکر می کنم که کی می خوای شهامت داشتن چیزی را که دوست داری به خرج بدی. من که گفتم تا آخرش باهاتم. من که یکسال است از دور به انتظارت نشستم. فکر نمی کنی که دیگه این دوری ها باید تموم بشه؟ فکر نمی کنی خیلی دوست دارم و دارم آزار می بینم از دوری تو.
دیشب ترانه ی تنهاتر از آخرین آلبوم جمشید را می شنیدم. ساخته ی شادمهر عقیلی است. خیلی دلم می خواد واست این ترانه را با تمام وجودم بخونم. نمی دونم کی متوجه میشی که من خیلی دوستت دارم.
فکر نکنی فراموشت کردم. فکر نکنی یادت نیستم. برام جالبه که فکر و یادت واسه یک لحظه ی کوتاه هم من را تنها نمی داره. دلم برات تنگ شده. یکی از همین روزا میام به آغوشت می کشم.
راستی حالت خوبه ؟ اسم من را یادت میاد؟ خاطراتمون را به باد که نسپردی؟
من اینجام... همون جایی که بودم و از همون نقطه ای که مرا رها کردی. می خوام بدونی هنوز با حرارت می خوامت و ازت می خوام برگردی. منتظرم نذار عزیزترینم.

